ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

50 روزگی...

سلامممممممممممممممممممممم ابوالفضلم اصلا باورم نمیشه، 50 روزه که با همیم، در کنار هم... امروز برای بار اول پسرم میخواد بره تهران برای مراسم مادرجون... صبح امروزساعت 6 تا 7 نمیخوابیدی و دوست داشتی باهات حرف بزنم و بازی کنم، اینم چندتا از عکسهای صبح 50 روزگیت...مبارکه... اینجا هم خسته شدی و خوابت برد   ...
3 مهر 1390

مادرجون...

22 مهرماه 88 بود، بابات برای پاره ای از کارهاش رفته بود شمال، من خونه مامانی اینا بودم، تازه 3ماهی از ازدواج من و بابامحسن می گذشت، صبح داییم تلفن زد، خیلی وحشتناک بود، یکی از عزیزترین عزیزانم، مادربزرگ مهربونم، مشاورمون، هم زبونمون، کسیکه همیشه با حرفهاش آروم می شدیم، کسیکه همیشه با حضورش شاد می شدیم، کسیکه نقطه ی عطف فامیل بود، کسیکه ذره ذره وجودش آرامش بخش بود، کسیکه عاشقانه دوستش داشتم، در روز شهادت حضرت امام صادق(ع) از میان ما رفت و ما رو با غم دوریش تنها گذاشت... مادرجونم، امیدوارم همونطور که همیشه آرزو می کردی، الان جایگاه خوبی داشته باشی و قرین مغفرت و رحمت خدای مهربان قرار بگیری، روحت شاد و یادت گرامی باد... دلم خ...
2 مهر 1390

مثل اینکه داری...

خبر خبر خبر دار... دیروز پسرم آبروداری کرد، اونم توی یه جلسه ی مهم، جلسه ی خواستگاریه دایی حسن، اصلا صداش در نیومد، خیلی آروم و ناز توی کریرش خوابیده بود...ابوالفضل مامان، مثل اینکه داری زندایی دار می شی، تنها چیزی که نداری زنداییه که به امیدخدا داری بدست میاری، برای دایی حسن و زندایی؟ دعا کن... پیوست: ایشاالله هر چی زودتر جای علامت سوال با اسم زیبای زنداییت پر میشه... ...
1 مهر 1390

مامانی خوب بود؟؟؟

این دو روز پسر گلمو بردیم بیرون، شب اول بابایی در فضای باز بهمون شام داد که چه چسبید، و امروز که چهارشنبه بود مامان با هماهنگی مامانی اینا بردیمش پارک بانوان، این بار دوم حضور ابوالفضل درپارک بانوان بود، اولین بار وقتی تو دلم بودی بردمت... چون هوا کمی سرد بود خیلی می ترسیدیم که از کریرت بیرون بیاریمت که نکنه خدای نکرده سرما بخوری، ابوالفضل مامانی واقعا دوستت دارم... ...
30 شهريور 1390

5 دقیقه...

عزیزم الان که 43 روز از تولدت میگذره، باورت نمیشه اگه بگم طاقت حتی 5 دقیقه دوری ازتو ندارم و خیلی زود به زود دلتنگت می شم، عزیزمممممممممممممی این عکسو همین الان که دارم این پست و برات میزارم ازت انداختم... ...
27 شهريور 1390

خاطره روز زایمان...

پانزدهم مرداد 90 مصادف بود با 5 رمضان، 6 آگوست، من و بابایی خونه ی مامانم اینا بودیم، شب و همه خیلی دیر خوابیدن، دیگه شکمم حسابی سفت شده بود و سر پسر و زیر دستم حس می کردم، بعد از سحر مامان اینا نخوابیدن، ولی من برای نماز بیدار شدم، تو خونه همهمه بود، منا و مریم کلی هیجان زده بودن، منم مثلا داشتم خودمو کنترل می کردم، ساعتهای یک ربع به هفت صبح شروع کردیم به آماده شدن، آخرین عکسها رو انداختیم، حسابی گرسنه بودم، از شب قبل ساعت 10 چیزی نخورده بودم، شام هم خیلی سبک خورده بودم، شب قبل به تمامی دوستان و اقوام و آشناها پیامک داده بودم و اونا هم برام آرزوی موفقیت کرده بودن. بعد از انداختن عکسها ( اونم چه عکسهایی الان که نگاه می کنم خندم می گیر...
27 شهريور 1390